شهریار خسروی, تدریس المپیاد ادبی, مشاوره تحصیلی رشته انسانی, ادبیات معاصر المپیاد

 

چند وقت پیش یکی از دوستام یه لینک برام فرستاد. خیلی بامزه بود و خیلی از خوندنش خوشحال شدم. یه دانش‌آموزی که نمی‌دونم ک بوده تجربه‌ش از کلاس المپیاد ادبی من رو نوشته بود. گفتم بذارمش این‌جا که هر وقت دلم گرفت و احساس بیهودگی کردم بیام بخونمش…

 

تجربه ی من از کلاس المپیاد ادبی شهریار خسروی

شاید اصن من برا اونجا نبودم من اولش فقط به خاطر علاقه ای که به ادبیات داشتم اونروز صبح تو مدرسه بودم.اسم معلمشم شهریار خسروی بود به نظرم اسم خوبی بود و نمیدونستم که چه شکلیه و چه شکلی میتونه باشه هیچ حدسی نمی زدم دو ماه بود دوستامو ندیده بودم که دیدم حس خوبی داشتم.داشتم تو حیاط باهاشون راه می رفتم که دو آقای نسبتا جوونی که وارد حیاط شدن توجهمو جلب کرد اولش که حس می کردم هردوشون برا المپیاد زیستن ینی اصن فکرشم نمی کردم شهریار خسروی اون شکلی باشه.تیپش خیلی توجهمو جلب کرد لباسای خیلی معمولی با کلی ریش و سبیل که صورتشو ساخته بودن تیپ بخصوصی داشت تقریبا شبیه یکی از دوستای من به اسم محمد بود آدم خوب و پر شور و حالی به نظر می رسید ولی یه جدیت خاصی تو نگاهش به چشم می خورد موهاشم نا مرتب بود اصن به نظر من آدما رو میشه از حالت موهاشون شناخت مثلا اینکه موهای روی سرش از پشت تا نزدیکای پیشونیش صاف بود و بعد یهو بالا می رفت این می تونست نشون بده که اون تا یه جایی با را میاد ولی بعد ازون مسیرشو کاملا جدا میکنه… اصن ولش کن چی میگم .24 سالش بود با اینکه اصرار داش 30 سالس!!!! رفتارای خاصی داشت مثلن طرز نشستنش روی صندلی گاهی اوقاتم حساسیت دماغش اصاب منو خورد می کرد ولی اینکه چقد راحت با این موضو کنار اومده بود برام خیلی جالب بود.اول از همه دومورد علایقمون پرسید کار جالبیه من عاشق اینم که از خودم و کارام بحرفم.خیلی مهم بود نمیدونم دقیقا چرا با شفیعی اندک مشکلی داشت . آدم با شخصیتی بود شاید لفظ با شخصیت مناسب نباشه چون همه شخصیت دارن خوش شخصیت بود. ولی ازینکه هیچوقت نظرشو نمی گفت اصن خوشم نیومد.معلوم بود خیلی سواد داره داشتم فکر میکردم چجوری با این سن کمش این همه کارو کرده بود آخه من همیشه ازینکه خیلی درس مرس دارم ناله می کنم ولی دیدم نه…

باهاش خوش میگذشت.اصن ما چرا ما همیشه دنبال باسواداییم شاید یکی باشه بی سواد که بتونه بیشترین سوادو بهت یاد بده.

خیلی ریش و سیبیلشو میخاروند این صدا خیلی غیر ارادی به خندم مینداخت.از بحث کردن باهاش لذت می بردم.کللن من از بحث خوشم میومد.

پیشش احساس می کردم من چقد عقب موندم مگه میشه منیکه این همه هارت و پورت داشتم.ولی فکر کردنم دوس داشتم.از تشویق شدنم خوشم میومد.حسم بهم می گفت تابعه هیچ گروه و فکری نیس خودشه خودش خودگردان بود.

وقتای ناهارم که میرفتیم یا می زنگیدم برامون غذا بیارن یا از خونه برامون میاوردن.روزای خوبی بودن همین الان که خستم زیاد نمیتونم بقیشو بنویسم حالا بعدن اضافه می کنم.

منبع:

http://sunmakestheday.blogfa.com/post/159

برای ارتباط با من یا شرکت در کلاس‌هام:

 

تماس با من در تلگرام:
@khosravi_shahriar

پیامک:
09387565488

تماس:
 

ایمیل:

shahriar.khosravi89@gmail.com

khosravi_shahriar@yahoo.com